خاطرات بارداری2
خاطرات بارداری2
پسرکم روزای کودکی توهرگز برنمی گردن ......برای تو مینویسم .....روزگاری میرسه که تودرجستجوی کودکیت ورق می زنی .....اما کودکی برنمی گرده .....توقسمتی ازنور خدا تواسمونی....توفرشته ای درلباس انسان
کسی که همیشه عاشقته مامان وبابایی
هفته 30 بارداری
خوبی مامان دیگه کم کم داره شماره معکوس شروع میشه امید به خدا کم کم تپل میشی ومیای توبغل مامان من این روزا به این موضوع فکر میکنم.......
راستی من وبابایی حسابی داریم تو تنوع نام ها گیج می زنیم اخرین اسامی انتخاب شده.محمد یاسین محمد عمران
راستی من دیروز رفتم دکتر واون نوشت برای سونو من انجام دادم گفتند همه چیز خوب هست.
وزن 1375گرم قلبت 146 باردردقیقه میزنه ودرحالت سفالیک قرار گرفتی.به نورزیاد واکنش میدی ودیگه چشمهای قشنگت رو باز میکنی.
تغییرات من هم بیشتر ازاینکه جسمی باشه روحی خیلی زودرنج و حساس شدم بیشترنگران سلامتی شما واینکه می تونم مادرخوبی باشم یانه واینکه می تونم ازتوفرشته کوچولو خوب مراقبت کنم خدایا به منوبابایی کمک کن ونیرو بده تا بتونیم وظیفمون روخیلی خوب انجام بدیم بوس بوس عزیزدل مامان وبابا
راستی دیروز توسونوگرافی دیدمت انگشت شصتت تودهنت بود دکترهم نشون داد به خودم گفتم که اگه الان بیای بیرون میخورمت.دوباره جنسیت پسربودنت مشخص شد.
دکتر وقت زایمان رو تقریبی محاسبه کرد وگفت 10 تا 15 مرداد که می افته در ماه رمضون ایشاالله..
این چندوقت هم دنبال سیسمونی هستیم مامانی وبابایی هم برات کلی لباس خریدن خیلی خوشگلن مبارکت باشه.....
این روزا هرلحظه یه حالی ام گاهی به شدت خسته وگاهی سرحال بعضی ارروزها هم افسرده..
این روزا ازروزای سختیه وبه نظرم کند میگذره ...
گاهی وقت ها هم به شدت نگرانم وهمش درمورد سلامتی پسرم فکر وخیال میکنم
حال این روزام حال عجیبیه
پرازتلاطم هیجان ودلتنگی...
داره میگذره دیگه
اما طاقتم طاق شده روزشماری میکنم تا تموم بشه وپسرم رو ببینم واین سختی ها تموم بشه....ولی همش به خودم میگم تحمل میکنم ولی به موقع بدنیا بیاد.
فضای خونه حسابی عوض شده وهمه چیز داره واسه ورود عضو جدید خانواده حاضر واماده میشه....
همش میگم شبیه کیه من یا بابایی وکلی سوالا ت این طوری.
من وبابایی دوست داریم قدرت وتوان وصبر لازم رو داشته باشیم تا کودکمان را ازادمنش وازاد اندیش باربیاوریم کودکی ازاد بدون تحمیل عقاید واندیشه های ما.
دوست داریم حکم درختی حامی رابرای این سیب کوچک داشته باشیم تاهررنگ وطعمی راکه درسرنوشت وتقدیرش امده تجربه کند بارور شود وازبالاتریت این درخت به اسمان مهرودوستی موفقیت دست یابد کنارش هستیم.....
قدرتمند پرتوان وصبور
راستی این هفته سیسمونیت رواوردند وبه اتفاق خانواده ام چیدیم....
9هفته تا دیدن پسرم
9هفته تا دراغوش کشیدنت
9هفته تا پایان انتظار 9ماهه
9هفته تا پایان ........
هفته 32بارداری
ازفردا دیگه وارد هفته 32 می شم وهرلحظه به پایان این روزشمار نزدیک تر
هفته 31 راپشت سر گذاشتم و....
من به عنوان یه مادر باید صبور باشم ومحکم!!
واینکه مادرشدن مسئولیت سنگینیه وگاهی پرازتنش واضطرابه ....اینکه زندگی داره عوض میشه وباید ازین توهم که همه چی مثل قبل بشه بیرون بیام....
اینکه من باید صبور وشکور ومحکم کنار پسرم باشم وتمام تلاشم رو بکنم تاازلحاظ روحی وجسمی قوی ومحکم بار بیاد واز یه مشکل کوچیک این قدربهم نریزم وبتونم خودم رو کنترل کنم.
الان تمام حواسم به رشد این کوچولوئه!!!
حسابی استراحت میکنم وسعی می کنم تابرای ورودش حاضر واماده باشم...(البته اگه بشه استراحت کرد)
پسرم
میبینی دارم لحظه شماری میکنم برای دیدنت ودراغوش کشیدنت.
خوب بخور وزود بزرگ شو..
مامانی همیشه کنارته وهیچ وقت تنهات نمی زاره!
اسمان میبارد .به حرمت کداممان نمی دانم!
همین رامیدانم که باران صدای پای اجابت است!!!
وخداباتمام جبروتش نازمیخرد !
بس نیازکن!
هفته 32 بارداری
سلام
نخستین سلام به پسر گلم
امیدوارم که همیشه شاد وسرافراز باشی. عزیزم قصد من ازنوشتن این مطالب شرح خاطرات واحساست من وبابایی ازدرکنارتوبودنه.من این مطلب رو ثبت می کنم تازمانی که به دنیا بیای وبزرگ بشی وتوانایی درک این همه عشق روداشته باشی.تاروزی که این هدیه کوچک رابه توبهترینم هدیه کنم که گواه عشق بی پایان مانسبت به توباشه واگردلت خواست ادامه خاطرات وزندگی پربارت روخودت بنویسی.عزیز دلمون ازروزی که وجودتوتوی زندگی کوچوکمون حس کردیم تمام لحظات ما سرشار از عشق تو موجودنازنین ودوست داشتنی شده وتمام دل مشغولی وحرف ها وفکرهای ما مربوط به تو بهترین شده دوستت دارم بدونی که ماهمیشه دوستت داشتیم حتی زمانی که هنوزچهره قشنگت روندیده ایم وزمانی که هنوز قدم های کوچیکت روتوی این دنیای ما نگذاشته بودی ماهمیشه باتمام وجود احساست میکردیم ولبریز ازعشق توبودیم.بهترینم من وبابایی هرلحظه درانتظار دیدن روی ماهت هستیم وبرای دراغوش کشیدنت لحظه شماری می کنیم برای روزی که با وجودنازنینت روشنی بخش زندگی ما باشی.
32 هفته است که با عشق تو نفس میکشم ودرهمین لحظه توموجود پاک کوچولوی من درحال وول خوردنی امیدوارم توهم از نوشتن این مطالب خوشت اومده باشه.
عزیزم گاهی با خودم فکر میکنم وقتی تو فرشته پاک اسمونی به دنیا بیای دلم برای این دوران تنگ میشه دوران خوب باتو بودن هرچند که خیلی سخته ولی وجود تو برام شیرینش کرده دورانی که تومال منی فقط وفقطمال منی(ببخشیدکه خودخواهم)دورانی که هنوز به من وابسته ای وبانفس های من نفس میکشی از خون من تغذیه میکنی وبا تکون خوردنات به من میفهمونی که گرسنه ای وبا ضربان قلبت به زندگی معصومانه ات ادامه میدی وتن من سرپناه امن توشده.گاهی فکر میکنم توسهم مااز زندگی هستی ولی قشنگم حتی زمانی که به دنیا بیای وبزرگ بشی بازهم پاره ای ازوجود مایی وزنجیره ای که خداوند بین ما ایجاد کرده هرگز گسستنی نیست وبدونی که همیشه ودرهمه حال ماپشتیبان توهستیم وتومی تونی به من وبابایی خوبت تکیه کنی وبا همه این هابه امید روزی هستیم که برای اولین بار چهره قشنگترازماه تورو بیبینیم.
فرشته اسمونی من نمی دونی که وقتی تکون میخوری وبا ضربه های محکم واروم به دل مامان میزنی چه شادی ونشاطی روتووجودمن وبابایی ایجاد می کنی.وهزاران بار خدا روشکر میکنیم که توسلامتی وناز گاهی به خودم میگم تواین عالم هستی کدام موجود به جزمادر ممکن این همه سختی وازضربه خوردن ولگدخوردن لذت ببره وشاد بشه؟وکدام موجود مثل پدربا کم شدن این ضربه ها نگران شه؟
خداونداازتوسپاس گذارم که این چنین لطف وبخشش رو به ماعطا کردی هرلحظه بیشتر وبیشتر به عظمت وجودت پی میبریم ازتو سپاس گزاریم که این همه مارو دوست داری که این هدیه بهشتی رابه ما عطا کردی امیدوارم که ما لایق این همه لطف وعنایت تو باشیم وازاین امانت به نحو احسن نگهداری کنیم.
وتو پسرنازم ممنونم که حس ناب پدرومادرشدن رابه ما چشاندی هرچندکه هنوز باور ودرکش برای ماخیلی سخته.
گل زیبای من دوست دارم خوب رشد کنی وهمیشه پسر سالم وبانشاطی باشی امیدوارم که فقط زیبایی های این دنیا روبااون چشمای نازت ببینی وزندگی همیشه چهره زیبایی ازخودش به تونشون بده اما تو باهمه این ها بایدقوی ومحکم باشی برای رویارویی بامشکلات وناملایمات احتمالی زندگی.عزیز دلم من وبابایی رویاهای قشنگی روبرای تو میبینیم وهمه ارزوهای قشنگ دنیا روبرای توداریم.
مسافر کوچولوی بهشتی من به امید روزی که باوجود پاک ومعصومت قدم به دنیای مابزاری وکنار هم زندگی شاد 3نفره خودمون رااغازکنیم.
به امیدان روز
عسلک مامان وبابایی قربون تکون خوردنات برم که وقتی باهات حرف میزنم ونازتورو میکشم بیشترنازمیکنی فدای اون لگدزدنات واداهای پسرونه ات نفسم.
قندعسلم یادت باشه که خداوند همیشه دوستت داره وازرگ گردن به تونزدیک تره وازمن که مادرت هستم وتوالان اروم توی وجودمن شکوفه میزنی ورشد میکنی برای تو مهربون تره وبیشتردوستت داره نفسم توالان پاک تره ازگلهای بهشتی ازت میخوام با اون دستات که ازبرگ گل قشنگ تره وازته دلت واسه همه بیماران واسه همه چشم انتظارا واسه همه غریبا ومسافرا واسه همه مامانا ونی نی هاشون واسه من وبابایی خوبت دعا کنی. خداحتما دعاهای پاک تو رو براورده میکنه عشق من.
برگ گل من وبابایی خیلی دوستت داریم.
تواین مدت که بامنی یواش یواش داری مامان روتپل میکنی البته همه میگن شکمم کوچولوئه وزیادتغییرنکردم قبل ازاین که خداتونی نی خوشگل روتودلم بذاره من64 کیلوبودم توی چند ماه اول که حالم بد بود وزنم کم وزیاد میشد ولی به وزن خودم
رسیدم تاالان حدودا 10 کیلو اضافه وزن پیدا کردم که بازم فدای سرت دلمو به این خوش میکنم که پسرکم داره بزرگ میشه وازتکون خوردن ها وضربه زدن هات به من می فهمونی که حال وروزت خوبه خداروشکر.افرین پسرم سعی کن خوب بخوری وخوب استراحت بکنی ومنم تا می تونم چیزهای خوب بخورم تا پسرم قوی بشه وتپل مپل.اگرمامانی هم یکم تپل بشه اشکال نداره چون بعدسعی میکنه دوباره روفرم بیاد اگرهمین جوری پیش برم خوبه اخه من ازاون دسته ادمای چاق نیستم.
هفته 32 بارداری
خوووووووووووب هفته 31 هم تموم شد وخدا روشکر وارد هفته 32 شدم عروسکم این روزها میای پایین دلم کزمیکنی اندازه دست وپاهات بزرگتر شده روبیشتر حس میکنم ولی دیگه خوابیدن نشستن وبلندشدن برام سخته اما فدای سرت گلم چون وقتی به تو فکر میکنم همه این سختی ها یادم میره خوب ملوسکم مواظب خودت باش ویکمی بیشتر هوای منو داشته باش ممنون عشقم
بوس بوس واسه گلم.
اکنون کودک شما چگونه تغییر میکند.
وزن کودک شما 1800 grوطول اوحدود2/43س است وبیشترفضای رحم را به خود اختصاص داده ناخن های انگشت پای اودرامده اند وناخن های انگشتان دست های اوهم رشد کرده اند .
هفته 34 بارداری
سلام به عشق مامان .مامانی بازم دیر نوشت ولی خوشحال اخه قبلا وقتی میدیدم کسی به هفته 34 بارداری رسیده همش پیش خودم میگفتم میشه من به جای اونا باشم حالا می بینم الحمدالله بدون مشکل تا اینجا با هم همسفر بودیم پسرم دیگه زمان زیادی به اومدنت نمونده ومن و بابایی تنها دعامون اینکه خدا تورو سالم وصالح بهمون ببخشه...امین
خیلی دوستت دارم زودتر ببینمت الهی فدایت بشم عزیزم من وبابایی خیلی دوستت داریم.
وای چقدرزودرسیدم به هفته34دیگه چیزی نمونده شمارولمس کنم وچهره قشنگتون روازنزدیک ببینم.
وزن توعزیزم به2300رسیده دکترگفته 10 تا 15مرداد به امید خدا زایمان میکنم وبالاخره انتظار به پایان می رسد.
قربون پسرم برم که دیگه ماشاالله بزرگ شده واماده تولد
خیلی دوست دارم این روزا بگذره ودراغوش بگیرمت قشنگ مامان نفس مامان
این روزا همه فکر وذکر من توشدی وبرنامه هایی که برات دارم عزیزم فکرمامان خیلی خیلی مشغوله حتی وقتی یهو ازخواب می پرم هم دارم به توفکرمی کنم.
همه چیز امادست وفقط یه چیز مونده اونم به دنیا اومدنت
بابایی همش می پرسه که کی میای ومن میگم باید منتظر باشیم تا صحیح وسالم به وقتش بیاد.فدای چشمات بشم من .مامان وبابا عاشقتن وبرات همه کار میکنن تاتوخوشبخت وخوشحال باشی...
اقای دکتریه حال اساسی به مادادوگفت همه چیز خوبه وپسرتون سالمه وچرخیده وکمکم داره تپل میشه وسرش اومده پایین و پاها بالاست
عسلک مامان این چندوقته که شروع کردی به ورجه وورجه کردن اونقدر تکون می خوردی بالا وپایین وچپ وراست میشید که نگو.گاهی هم ارنجت یا زانوات رومحکم میکشیدی به پهلوم که حسابی دردمیاد.
همین جوری بی هوا روشون می پریدی وتالاب وتولوپ میکردی وشکم مامان بود که همش این ور اونور میشد قربونت برم من.
خیلی بهم خوش می گذره وبه شکمم نگاه میکنم .کلی کیف میکنم اون قدربه تکونات عادت کردم که اگه یه مدتی تکون نخوری کلی نگرانت میشم.وقتی تکون میخوری پوست شکمم کشیده میشه وبالاوپاییت میشه.همه میگن ازین به بعد رشدسریعی داری ویهو شکم مامانی بزرگ میشه.
بعضی وقتا سکوت میکنی چون اونقدر رنجیدی که نمی خوای حرف بزنی
بعضی وقتا سکوت میکنی چون واقعا حرفی برای گفتن نداری
گاهی سکوت یه اعتراضه
گاهی هم انتظار
امابیشتر وقتا سکوت واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی روکه تووجودت داری توصیف کنه پس سکوت میکنم.
ادما بازبون تلخشون لالت میکنند
بعد باهات حرف میزنن که به حرفت بیارن
واین خنده دارترین نمایشنامه دنیاست....
واسه خودم نوشتم.اخه دلم گرفته.......سکوت ازرضایت نیست .دلم اهل شکایت نیست..
هفته 35 بارداری
انتظارداره به پایان میرسه تکونات 23روزی که کم شده ومامان رونگران میکنه البته درروزچندین بار تکون میخوری الان که دارم اینارو می نویسم درحال تکون خوردنی شاید بزرگتر شدی وجات خیلی تنگ شده من توروسپردم به خدا وهیچ اتفاقی نمی افته وهمه چیز به خوبی وخوشی میگذره .امروز با مامانی صحبت کردیم که بعداززایمان با نی نیم کجا بریم که ایشالله بعداززایمان بریم خونه مامانم.
هفته 36 بارداری
سلام نفسم....سلام عمرم...سلام عشقم....سلام جوجه کوچولوی خودم.....خوبی مامانی..الهی بمیرم برات که جات تنگ شده اون تو همش خودتویه گوشه جمع میکنی وشکمم سفت میشه...مامانی دیگه چیزی نمونده ....این چند هفته هم طاقت بیار بعد ازاون استخرکوچولو راحت میشی.
ماه نه شروع شده وعوارض ماه اخرهم بروزکرده وگاهی کلافه ام کرده.
گاهی زیادتکون میخوری وگاهی کم ومن کلی نگرانت میشم هفته 2850grبودی درین هفته باقی مانده خوب میخورم تاتوخوب رشد کنی.78 کیلو شدم.تصمیم دارم سزارین بدنیا بیارمت اگرخدا صلاح بدونه خیلی حساس وزورنج شدم .خوابیدن وراه رفتن دولا شدن حتی نشستن هم سخت شده اونهایی که اضافه وزن زیاد دارن حالشون ازمن هم بدتره ظاهرا حال من ازهمه بهتره.
اززمان بارداری من خبرهای خوبی بدستمون رسیده که این نشون میده قدمت مبارک وخوش یمن هست وایشلله درماه رمضان بدنیا خواهی امدکه می گن بچه ای که درماه رمضون بدنیا بیاد روزی دار ورزق وروزیش زیاده .صدالبته که همین طوریه.
دیروزباباباییت رفتیم دکتروصدای قلبت روهم شنیدیم خوب خوب بود ودکترازت راضی بود وفشارم هم نرمال بود.دکترمعرفی نامه بیمارستان رودادولی برای 2هفته دیگه دوبا ره وقت داد که تاریخ روبهم داد وشما3هفته دیگه توی بغلمی قربون اون شکل ماهت برم که خیلی بی تاب دیدنتم.
هفته 37 بارداری
خدا روشکر خطرزایمان زودرس ازسرمان گذشت اخه میگن ازین هفته دیگه بچه کامل شده وهرلحظه ازین روزها می تونه متولد بشه ولی ایشالله شماعجله ای نکن وسرموقع یعنی 2هفته دیگه بدنیا بیای .خدا روشکر حال عمومی خوبی دارم فقطمعدم خیلی میسوزه وسینه هام خیلی داغ شده ومیسوزه وموقع خواب خیلی اذیت میشم وازین پهلو به اون پهلومیشم تا خوابم ببره ولی خوب عیب نداره فدای سرت تحمل میکنم که همه چیز به خوبی وخوشی بگذره.
نامه به بهترین خالقی که مرا ازبهشت به دنیا خواهد اورد.
سلام خدای مهربان
من پسر کوچولوی مامانم هستم که الان 37 هفته سن دارم به پشتوانه تووبه دعای بابا ومامانم هرروزدارم رشد میکنم خدای مهربان ازین که محیطی امن دربطن مادرم برای من فراهم اوردی ازتوممنونم....اینجا چقدرارام است وصدای قلب مادرم ارامش بخش ترین اهنگی است که می شنوم....
گرمای وجودمادرم چه دلپذیر است وشوق پدرم برای دیدارمن دلنواز......
خدایا به مهربانی همه مادران وبه شوق دیدارفرزندهمه پدران تورا سوگند میدهم که مرا یاری کن تا بتوانم سالم وتندرست به رشد خودادامه دهم وباشادی به دنیای بیرون قدم گزارم..
نمی دانم انجا چه خبر است.....گاهی مادرم نگرانی وجودش رامیگیرد می دانم هرچه هست مربوط به من واینده من هست.....گاهی بغض می کند ومن حتی گرمی قطره اشکش را که برصورتش می ریزد حس میکنم و.....ودلم میگرد.اما مامان زوداشک رامیزداید وبا صدای بلند برایم لالایی می خواند ومن فراموش میکنم لحظات ناراحتی اش را...چقدرصدایش برایم لذت دارد.
26/4/91
امروز رفتم دکتر.اخرین جلسه بود مثل همیشه همه چیز خوب بود توسط دستگاه صدای قلبت شنیدیم.کلی کیف کردیم.وروزشنبه 7مردادبرای روزتولدتو انتخاب شد.وگفت که6صبح ناشتا دربیمارستان پاستورنو اماده باش.
هفته 38 بارداری
من وباباییت هرلحظه منتظر اومدن توشازده پسر هستیم.مامان قربونت بره که پسر خوبی بودی که تااین موقع صبرکردی ...
ساک بیمارستان رو هفته دیگه این موقع جمع میکنم وبرای رفتن به بیمارستان اماده میشم تاکوچولوی نازنازیمو دراغوش بگیرم.
باورم نمیشه حس جالبیه الان دارم برای خودم زندگی میکنم ولی هفته دیگه تا سال های اینده باید همه کارامو با کوچولوم برنامه ریزی کنم.یه مسئولیت تازه که تموم نمیشه هم لذت بخش وهم یه حسی بهم دست میده که دراینده این کارهایی که انجام میدی بهت حس لذت بخشی میده یانه......امید وارم این طورباشه. من اعتقاد به تلاش دونفره پدر ومادردارم.راستی خبرخبر.بابائی به افتخار ورود تو ماشینمون رو فروخت والان یه ماشین 206 درحد صفر خرید.قربونت برم که همه چیز نوشده.....مامانی نمی دونم هفته دیگه برات مینویسم یانه .....ولی اینومیدونم دلم برای لگدات..مشت زدنات....سکسه کردنات...وقتی پای کوچولوت میزنی به دنده هام .......وقتی دستتو مشت میکنی ومن قشنگ ازروی شکمم تشخیص میدم ...دلم برای این همه ورجه وورجه کردنات تو شکمم تنگ میشه.جات تودل مامان خالی میشه...عوضش میدونم این که میتونم بغلت کنم ...وای چقدرلحظه قشنگیه...میدونم خیلی شیرینه...پسرکم من وباباییت عاشقتیم ومنتظر اومودنت ......پس زود بیا مامانی .......منتظریم.
هفته 39 بارداری
نی نی نازمن وروجکم تکونات برام لذت بخشه باتکونات وسکسکه هات باعث شده خیلی زیاد بیشتر مشتاق دیدنت بشم الان دیگه دارم روزشماری میکنم نه تنها بابایی بیشترازمن یانشاید هم اندازه من مشتاق دیدنت شده هرروز صبح که بلند میشه میگه چندروز دیگه این نی نی خوشگل من میاد. نمی دونی وقتی باهات حرف میزنه چیکارها می کنه که خیلی دوستت داره.مامانی قول بده صحیح وسالم وبه موقع بدنیا بیای.امروز1مرداد یکشنبه وفقط6روزذیگه مونده تاموعدزایمان.دیروز رفتم دکتر وصدای قلبت روشنیدم وکلی ارامش گرفتم .راستی همه اطرافیان برای بدنیا اومدن تو ثانیه شماری میکنند.اون هایی که تو رواندازه دنیا دوست دارند مامان وبابایی عزیزجون دلتنگتم.
کاش یادت نرود روی این
نقطه پررنگ بین بی باوری ادما
یک نفرمیخواهد که توخندان باشی
نکندکنج هیاهوی زمان بروم ازیادت.
ارزودارم خورشید رهایت نکند
غم صدایت نکند
ظلمت شب سیاهت نکند
وتورا ازدل ان کس که تنش ازتن توست حضرت دوست جدایت نکند.
خداجون ازت
ممنونیم بابت این رحمت وخواهش می کنم همه اون کسانی روکه درانتظار مامان وباباشدن هستن روبه زودی به خواسته هاشون برسون.
امین
امروزسه شنبه وفقط 4روز دیگه به 7مرداد مونده ومن ثانیه شماری میکنم برای دیدنت.
هربارکه می نویسم میگم شاید اخرین باری که قبل اومدنت می تونم به نت بیارم.
حالا در39 مین هفته باتوبودن .........خیلی بخوای دیربیای یک هفته دیگه
بذارتا صبح برات بنویسم بذار تمام ذهنم را خالی کنم برات که بعدها بدونی چه روزهایی داشتیم.شبها کامل بیدارم تا8یا9صبح
تلویزیون روتااخرین برنامه هاش نگاه میکنم گاهی کتاب میخونم یا اگرحسش باشه به کارهای بی سروصدا می رسم.
جدیدا نزدیک صبح حسابی شنگول منگول میشی ولگد پرانی میکنی فشارروی مثانه ام به بالاترین حدرسیده ترجیح میدم ازعوارضش چیزی نگم.معدم چندروزی اذیتم می کنه کمردرد هم امانم روبریده.پاهام ورم کرده.امااشکال نداره فدای سرت.
جمعه 6مرداد ساعت 10/2نیمه شب
کوچولوی مامان سلام امیدوارم حالت خوب باشه وحسابی تپل ومپل شده باشی.جمعه هم گذشت وفقط چندساعت فاصله تابدنیا امدن تو عزیزدلم پنجشنبه افطار روپیش مامان وبابام بودیم .بعدازافطار ساعت 11به صرف شام من وعلیرضا به افتخار اخرین شام 2نفره به رستوران رفتیم وساعت 2نیمه شب به خانه امدیم. خیلی خوشحالم که دیگه داره انتظار کم کم تموم میشه وبالاخره من وتو همدیگررو خواهیم دید. وخیلی ناراحتمچون این 9ماه باتمام سختی هایی که داشت داره تموم میشه ومن دلتنگ این روزهایی میشم که باتکون خوردنات لذت دنیا رومی برم وبا کم تکون خوردنات کلی نگران میشدم.روزهایی روسپری میکردم که تمامش برام خاطره ای شیرین وبه یادماندنی .ولی بهت زده ومتعجب تو کار خداوند موندم که تو9ماه توشکمت یه ادم درست میکنه واقعا می مونی ازکارهای خدا.البته چندساعت دیگه شما بدنیا میای وازخداوندمهربان می خواهم که کودکم صحیح وسالم به این دنیا قدم بگذارد وکنارمن وباباش به خوبی وخوشی زندگی کند.من خیلی هیجان زده هستم چیکاربایدبکنم یه جورایی حس عجیبی دارم دیشب خیلی دلم گرفته بود اخه به این دوران قشنگ وعرفانی خیلی عادت کردم به خاطرهمین وضو گرفتم ومشغول خوندن دعا شدم.ومنو کلی دق ودلیم خالی کردم حسابی برات دعا کردم مامانی جونم حتما برام دعا کن نمی تونم چه جوری احساستم رو بیان کنم چون دقیقا نمی دونم چمه فقط میتونم بگم خیلی خوشحالم ازین که این 9ماه به خوبی وسلامتی گذشت تافردا ساعت 7توی اتاق عمل خدانگهدار عزیز دلم من تابهوش بیام تومی تونی بابایی ومادربزرگها رو ببینی منو احتمالا اخرین نفر همدیگررو می بینیم انشالله فردا این موقع توبغلم هستی وارم شیرت میدم امیدوارم ازین که زیاد نگات کنم ناراحت نشی اخه خیلی دوستت دارم.مامانی امروزمیاد تاوسایل توروجمع جورکنیم.یاداولین روزهای اشنایی بخیرکه نمی دونستم چی بنویسم ولی الان نمی تونم دست ازنوشتن بردارم.برای بابایی دعا کن که همیشه رزق وروزی حلال برای خونمون بیاره وهمیشه تندرست وسالم باشه وهمیشه سایش برسرما افکنده باشه.بقیه حرفام میزارم برای زمانی که اومدی.
بالاخره ساعت 6صبح رسید وروزموعودفرا رسید.ساعت 6صبح اماده شدیم وازمنزل بعدازردشدن اززیرقران به همراه علیرضا ومامانم وبابام ومامان علیرضا راهی بیمارستان شدیم.به بیمارستان رسیدیم وبعدازانجام کارهای اولیه به بخش زایمان رفتم ووارداتاق عمل شدم وباکلی استرس ونگرانی ولی وقتی صدای دکترم روشنیدم کلی ازاسترسام کمترشد و........
بعدازبهوش امدنم به مامانم گفتم بچم سالمه ......بعدازاینکه حالم یکم بهترشد دیدم یه نی نی رواوردندپیشم .خدایا چه حس غریبی ..بهت زده فقط به نی نیم نگاه میکردم ومی گفتم خدایا این همون نی نی که من 9ماه باهاش صحبت کردم همون نی نی که به شکمم لگد میزنه ومن کلی کیه میکردم خدایا فقط می تونم بابت این نی نی هزاران بار شکرت که نی نی سالمی به من عطا کردی.دراغوش من نی نی کوچولویی که تاهمین ساعتها منتظر ورودش به این دنیا بودمومن حالا دارم بهش شیر میدم.
وای باورم نمیشه این همه مدت تودل مامانی بودی اون روز اونقدرخوشحال بودم که انگار دنیا روبهم دادن فدات بشم مامانی فرشته من اونقدر ساکت واروم بودی که هیچکس دلش نمی خواست توروزمین بذاره.روزای اول همش خواب بودی منم به خودم می گفتم که وای چرا این قدر میخوابه نمی خوابیدی می گفتم نمی خوبه حتما مریضه خلاصه شده بودم یه پا واسه خودم دکترحدود 11روزی خونه مامانمینا بودم وبعدش رفتم خونه خودم تا مهمونا بیان وبرن خیلی تنها بودم تو خونمون تازه فهمیدم بچه داری خیلی سخته یه موقع که محمدپارسا گریه میکرد واروم نمی گرفت منم اشکم درمیومد ولی بعد خودم میگفتم من خدای بزرگی دارم چرا تنها خدا باماست روزها همین طور می گذشت وبرتجربیات من افزوده میشد دیگه وقتی گریه میکردی چک میکردم یا گشنشه یا گرمش یا ......کرده یا دلش دردمیکنه.....یا مامان بغلش کنه وببوسه.
محمدپارسا بعداز5روز زردی گرفت و2-3باری برای ازمایش به ازمایشگاه بردیم وازیه شرکتی دستگاه گرفتیم مخصوص درمان زردی ودرمنزل که بسیارموثربود وخدا روشکر به این ترتیب زردیش برطرف شد.
38روزگیش هم ختنه ش کردیم که اونم واسه خودش داستانی داشت.
ازبابایی بخاطر زحماتی که کشید وپابه پای من تواین 9ماه اومد سپاس گذاری کرده .وازت ممنونم که درتمام لحظات کنارم بودی وباهمه سختی هاش کناراومدی وپابه پای من روزهای سختی روگذروندی.
گاهی دلتنگ میشوم.دلتنگ تر ازتمام دلتنگیها
حسرتها رو میشمارم.
وباختن هارا
وصدای شکستن را
نمی دانم کدامین امید راناامید کردم
وکدامین خواهش رونشنیدم
وبه کدامین دلتنگی خندیدم
که چنین دلتنگم


خاطرات بارداری2 