محمدپارسامحمدپارسا، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

جاده سبز رویاها

عشق ما محمدپارسا

عشق ما محمدپارسا 11ماه و9روزگی مامان و باباهای عزیز یادمون باشه که بچه ها آنگونه نمی شوند که ما می خواهیم ! بلکه آنگونه می شوند که ما هستیم سلام دلبر تناز مامان   سلام هلوی شیرین مامان   عزیزم حرف برای گفتن زیاد دارم اما نگفتنش بهتر از گفتن فقط از عمق وجودم 11 ماهگیت رو بهت تبریک می گم   مامان جون چیزی به یک سالگیت نمونده الهی عشقم 3000 ساله بشی     بست تو یک آوازی که دست های خدا آن را نوشته است به خاطر تو راههای هوشمندانه ی دروغ گفتن را فراموش کردم به خاطر تو دلایلم را برای گریه کردن از دست می دهم وقتی دوستان ر...
17 تير 1392

سفریه شمال شهرتنکابن

به اتفاق یکی ازدوستانمان در3تیرماه به شهرشیرود تنکابن رفتیم دوستمون ازطرف کارشون منزلی تهیه کردند وبه مدت 3شب درانجا بودیم خوش گذشت .پنجشنبه هم برگشتیم. جاده چالوس... جاده کلاردشت 3تیر ساحل تنکابن 4تیر حمله به سمت دریا اب بازی وکلی کیف کردن خیس خیس شدم....... واینم قایق بادی ولی پارسا نخواست که سوارشه.... یه جوربازی ولی پارسا دوست نداشت ...... 4تیر سه شنبه جاده چالوس موقع ناهار باپوست خیار سرگرمت کردم تابتونم یه عکس ازت بندازم.... 6تیر پنجشنبه ...
11 تير 1392

پایان 11ماهگی و...

١١ماهگی ات مبارک عشق من ١١ماهه ی زیبـای مـن می بینی چقــــــــدر زود در حال بـــــزرگ شدن هستـی ؟ می بینی فـــدایـت شوم ؟ فقط 1 ماه مانده ، تا سـالروز زمینـــــــــی شدنت ! آرام جـانم ، تـو که هستـــــی من هیــچ غمی ندارم . دوستت دارم تا ابد . عزیزم بخند.ازته دل تاته دنیا.بخند گلم بلند بخند گلم بلندبخند به بلندترین اواز تا انجا که اخرین فرشته خدا هم ازصدای خنده ی تو به شوق بیاید بخند تا اهالی  اسمان هفتم هم بدانند که فرزندان ادم بی خیال گناه پدرشان می توانند شاد باشند.بخند گلم بی خیال دردی که دردل بزرگترهاست.دیری نخواهد گذشت که به توخواهند گفت نخند.ودیگر سبک بالی تو سبک بالی نیست.سبکی است وتو مجبوری برای اینکه سنگین...
11 تير 1392

ورود به 11ماهگی پارسا

    ورود به ١١ماهگیت مبارک... این عکس یاداور١٠ماه پیش من که نوزادم رو برای اولین بار دراغوش گرفتم وهیچ وقت اون لحظه قشنگ رو ازیاد نمی برم..... واکنون به یاری خدا١٠ ماه ازاون لحظه گذشته وپارسا کوچولو داره ١٠ ماهگی روبه پایان می بره ووارده ١١ماهگی میشه خدایا چه زود گذشتنداین روزها حالا پارسای ما بابای میکنه برای خودش این ورو اون ور میره هرجامیرم دنبالم میاد ازاشپزخونه بگیر تااتاق خوابا حتی وقتی دردستشویی وحمام  بازمیشه زودمیاد ومیخوادبره تو ومن درمیبندم واون گریه میکنه...درکشووکابینت اشپزخونه روباز میکنه وامروز(پنجشنبه ٩خرداد)کشوی اشپزخونه روکشید بیرون وهرچی داشت ریخت بیرون ......توجمع یا مهمونی بغل هرکی باشی من ...
11 تير 1392

روزهای به یادماندنی.....

در خلوت تنهایی ام برای دل خویش مینویسم ، نوشته هایی که شاید یادگاری باشد از روزهایی که همدمی نبود مرا تا سر بر شانه هایش گذارم و ناگفته هايم را برایش بازگویم . بعضی از روزها ، توی دوره هایی از زندگی ، تبدیل به روزهای خاصی می شوند. مثلا روزی که من تونستم اولین مقالم رو بنویسم! بعضی از این روزها مربوطه به یک شخص تنها نیست و در واقع شما این روز رو ، شادی یا تلخیشو باید با یک نفر دیگه شریک بشید. این روزها معمولا نیاز به برنامه ریزی خاصی داره و شما باید پلن هایی رو براش بچینید. بهتره بگیم برای اینکه به رویاتون توی اون روز برسید ، باید پلن ها رو بچینید تا برسید. ولی این رو بدونید که این روزها ، به راحتی و به سادگی ساخته نمیشن و سختی های زیاد...
12 خرداد 1392

سالگرد ازدواج و ورودبه پنجمین سال زندگی

٤سال اززندگی ماگذشت ووارد پنجمین سال زندگی شدیم. درروز١١خرداد که اون موقع سه شنبه بود روزجشن وعروسی ما بود روزی که خوشحال بودیم وخوشحالیش باموقع های دیگه فرق داشت......یه جوره دیگه فکرمیکردیم ...حالا یه جوره دیگه فکرمیکنیم  به زندگی یه جوره دیگه نگاه میکردیم حالا یه جوره دیگه نگاه میکنیم اصلا یه جوره دیگه شدیم... ناگهان چه دیرزود میشود... یادش بخیر که باهم پیمان عشق بستیم اولین پیمان عشق مادرحرم امام رضا درمشهد بسته شد که خیلی صفا داشت....  ٤سا ل از آن روز می‌گذرد... زیباترین لحظات برای جاودانه شدن،  آن روزی که تمامی وجودمان با هم شدن بود مگر می‌توان فراموش کرد آن دم را که پیمان ج...
11 خرداد 1392

عروس یا نوه؟ مسئله این است!

عروس یا نوه؟ مسئله این است ! محبت مادربزرگ و نوه افسانه‌ای است و نباید از آن تعجب کرد. مادربزرگ هم نمی‌تواند ادعا کند که او این ارتباط را برقرار کرده .. بلکه فطری است. بهیچوجه جای شما را برایش نمی‌گیرد. مادر جای خود، و مادربزرگ جای خود. شما هم خوشحال باشید که این ارتباط وجود دارد و باعث خوشحالی مادر بزرگ می‌شود. اصلا کوتاهی شما نیست. همه تقریبا این ارتباط را درک می‌کنند. البته تا ابد اینطوری نمی‌ماند و گاهی نیز مادربزرگ ممکن است توقعاتش از نوه‌اش برآورده نشود و ناراحت شود. شما خدمتگزار فرزندتان هستید و مادربزرگش همبازیش. هر دو دلسوزش هستید. موفق باشید. بازم اختلافهای بزرگی بین مادر و مادرشوهر...
9 خرداد 1392